تبليغاتX
only_u_and_me
only_u_and_me
خیانت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛  هدیه را که

 خریده بود در دستش بود ,   از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در

ساختمان رسید ,  در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند

اما از خانه صدایی می آمد ,  کمی نزدیک شد آری صدای

 می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای

 قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از

لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد

وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .

بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن  ,  چشم های عسلی و باریک , صورت

 کشیده , بینی قلمی  , دهن متوسط  ,  گوش های کوچک ,  ابروهای کشیده ,

   لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت

بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .

از ازدواج او با بهارسیزده  سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در

 ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را میدی

د و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار

 احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم  بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجو

د بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید

و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد  اما هنگامی که

 به بدن خوش اندام بهار فکر

 می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم  عشق ما از روی

 هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد  تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر

 کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری

هم برای بهروز مبهم بود ,   آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهرو

ز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا .....  ,  فکر

کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز  را اذیت می کرد .

از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش

برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر

 آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که

 سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی

این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود .

 بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک

دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می

رود .... دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت  . بهروز با دلی پر و

 چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این

 فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .

اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند

خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی

 که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛ راهی

که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد

 اما به چه ؟؟؟

با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را 

دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها

برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟

شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای ,

 کفش مشکی  و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛

 او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز

 هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته

 بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول

کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .

بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,

   - سلام شما؟

به ه هروز هستم ...

تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و

 نمی دانست برای چه به اینجا آمده .

  - بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟

آره ولی ...

بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از

جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره

 را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت . بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز

را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست

باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .

هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش

 کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه

 عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید

 می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره

تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .

ریش خود را تراشید  و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه

افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در

 همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبو

د آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی

جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن

 معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .

بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز

بدنبال او می رفت و می گفت :

نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن

معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم

خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم

, بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد

 شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید

شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را ب

ه نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی

بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با

 این افکار شب را به صبح رساند .

عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را

کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به

بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز

 قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر

 از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش

را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند

 اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر

برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه

افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند ,

موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و

 گیرنده , بینی که داد میزد که عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست

مشکی به تن و  کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او

 همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهایش افزود

 و به بهار رسید و سلام کرد  وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه

عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق

 اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از

 گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند

 اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم

همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را

 برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .

بهروز و بهار آن یک بعد  از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان

 دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود

 که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .

بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب

دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان  می گفتند فقط مرگ

 می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و

زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.

تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست

گدیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و

 هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بو

د یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر

کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه

 پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او

نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛ در یک آن خود را جلوی در اسماعیل

 جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها

 راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه

برود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن

 ئ در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی

 دانست , فکری به سرش زد .

بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حروم زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار

 قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد  دیگر هیچ چیز

 برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف

میدان تعدادی افغانی بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را

 رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را

در آورد و او را به افغانی ها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن

 چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس ران افغانی ها دست و پا می زد نیز

 نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام

از بهار بود .

به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او

 گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار

 رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام

 و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .

وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از

هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ

می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز

براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه

کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد

چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :

باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق را

نمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح ,

 مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند ,

 بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند  .

در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می

گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او ب

ر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه

 به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار

بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل

 تو همین است .

بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید

 گفت:

او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش  و بهمن بودند که از خارج

و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند 

بهار اینو گفت و چشم هاشو واسه همیشه بست ....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

هوس کردم خوب نباشم شاید حالم را بپرسی!!!!!!!!!


لينك | نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:16 توسط ونوس|
اینجا یکی هست که....

  

 اینجا یکی هست که دوست داره..

اینجا یکی هست که عاشقت شده..

اینجا یکی هست که دلش تو رو میخواد..

اینجا یکی هست که فقط تو رو میخواد...

اینجا یکی هست که میمیره برات...

اینجا یکی هست که دلتو میخواد...

اینجا یکی هست که اشکاتو پاک کنه..

اینجا یکی هست که آرزوش با تو بودنه..

اینجا یکی هست که دلش برات تنگ شده..

اینجا یکی هست که نمیخواد ناراحت باشی..

اینجا یکی هست که تمام اشکاشو فدای قلب مهربونت میکنه...

اینجا یکی هست که میخواد همیشه بخندی..

اینجا یکی هست که آرزو داره یه بار بغلت کنه...

اینجا یکی هست که تو رو به خاطر خودت دوس داره...

اینجا یکی هست که نمیخواد حتی یه زخم سطحی

روی اون دستای لطیفت داشته باشی..

اینجا یکی هست که وقتی عصبانیش میکنی،با دل مهربونش

بازم تو رو می بخشه..

اینجا یکی هست که آرزو داره دستاتو لمس کنه..

اینجا یکی هست که هر شب برات دعا میکنه..

اینجا یکی هست که هر لحظه به یادته...

اینجا یکی هست که......

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                    روزهاس خوب باهم بودن

 

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت.....


روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و


تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.


روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت


و اينک دلم هواي تو را کرده است...


دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !


دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...


کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره


مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...


دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...


تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...


خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....


دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....


برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...


برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!


دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...


چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه


عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!


چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي


بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...


برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....


دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..


عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....


با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن


تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...


عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم


و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
                            دلتنگم  
 
 
 
 دانی چقدر دلتنگ اون چشمام 


                                 و اون لبخند


                                      و اون گرمای دستانت

نمی دانم چرا اینگونه بی تابم


               شبا اشک است و بیداری

                                          کمی رویا

                                               کمی حسرت


                                                 و باز آه و پریشانی

بگو با من


    فقط یک بار

           که عشقم را تو می دانی

           که تا آخر به هرجا شد 


                     کنار من تو می مانی

بخواه از من


         جانم را 


               و یا قلب شکسته ام را 


               و یا هرچه که خواهی تو


                             ولی تنهایی را هرگز


                             بدون تو نخواه ، هرگز

نخواه از من که برگردم


      که بی تو بر نمی گردم


             و می دانم که امیدی برای با تو بودن نیست


                                  ولی هرشب به یاد تو


                                  کنار قاب عکس تو 


                                      دوباره تا سحر با تو


                                 نمی دانم چرا اینگونه بی تابم ...



لينك | نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:3 توسط ونوس|
خدایا بسه...

 

چقدر وحشتناکه که هیچکس دلش واسه من تنگ نمشه هیچکس دلش واسه من

 نمیسوزه،هیچ کس نمیپرسه کجایی؟...


حتی اونایی که دم از معرفت میزدن میگفتن تا اخر خط باهاتن تنهات گذاشتن و الان

 هیچکس پیشت نیست..خودتی و یک دنیا اوارگی و دلتنگی..با خودت فکر میکنی

 زنده بودنت واسه هیچ کس مهم نیست...هیچ کس...اشک تو چشات جمع میش

ه بازم به امید خدا اروم میگیری..با خودت میگی لا اقل اون دوستم داره تنهام

نمیذاره هرچقدر هم که گنه کار باشی، یاد این شعر افتادم:خدا ....


ان حس زیبایی که در تاریکی صحرا ..


زمانی که هراس مرگ میگیری...


سکوتت را یکی مثل نسیم دشت میگوید:


کنارت هستم ،ای تنها... خدایا تنهام نزار هیچوقت...


یاد حرف همسایه افتادم که میگفت :به سایه ها دل نبندواقعا راست میگفت....امروز

 دلم خیلی دلم گرفته دوست دارم برم یه جایی بشینم زار زار گریه کنم حالم خیلی

 بده خیلی بد...........


عاشق و مجنونت شدم..


خونده مهمونت شدم


کلی پریشونت شدم


همیشه مهمونت شدم


خاک تو گلدونت شدم


عمری غزل خونت شدم


تسلیم قانونت شدم


نزدیکتر از جونت شدم


رگت شدم خونت شدم


تو سختی اسونت شدم


تو دردا درونت شدم


ناجی پنهونت شدم


هلاک چشمونت شدم


سارق ایمونت شدم


چشمای گریونت شدم


رفتم و قربونت شدم


اما...بازم نیومدی...


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 1:47 توسط ونوس|
در حسرت رویا

 

رویا...

 

 چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم

 

انقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم

 

لیلی یه شب جراتشو میداد امانت دست تو

 

اون وقت ما تا اخر عمر راهی صحرا میشدیم

 

اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود

 

اروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم 

 

همه میگن که اسمون خم شده زیربارعشق

 

اون چیزی نیست!

 

ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم

 

اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه وبره

 

تا ته دنیا واسه اون شب شب یلدا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن

 

مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود

 

همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم

 

تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت

 

چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود

 

حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم

 

باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن

 

ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم

 

تجربه ی اومدنت یه درده مثله رفتنت 

 

کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم

 

بزار اینو اخره سری یدونه ارزو کنم

 

کاشکه باهم عاشق هم فقط 

 

تورویامیشدیم .........

 


لينك | نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 13:33 توسط ونوس|
پنجشنبه

امروز باز غمگينو زارم از پنجشنبه ها بيزارم

دوباره امروز پنجشنبه س  عکسشو جلوم ميذارم

روزي که قرار گذاشتيم هنوزم  يادم   نرفته

ياد اون روز پنجشنبه  با  منه هفته  به هفته

قرار شد بريم دوباره سرکوچه ي  گل ياس

همون جايي که يک روز کرد به من ابراز احساس

با چه  ذوقي رفتم  اون جا بي قرار  واسه  نگاهش

واسه  اينکه  باز  ببينم  عمق  چشماي  سياهش

اومدش درست  به موقعه نبودش  مثل هميشه

يه غمي  تو صورتش  بود مثل  بارون  پشت شيشه

سرشو  او ورد بالا گفت  کلي حرف دارم  با چشمات

گفتم  بش خوبي  عزيزم؟ چرا   تند تند   نفسهات؟

گفت نمي دونم چه جوري  بت  بزنم يه حرفيو

سخته ولي  بايد  بگم  بايد  بگم  يه چيزيو

گفتم  بهش  بيا  بريم  تا  باغ سيب . .  باغ اميد

همون جايي که بيرونش  کاشته بودن درخت  بيد

رفتيم  با هم  اما تو راه   نه چيزي گفت  نه حرفي زد

انگاري داشت توي خودش با وجدانش  درجا  مي زد

رسيديم آخر ما  به  باغ  شب  شده  بود  هوا  ديگه

تو راه ميگفتم  با خودم  يعني چي  ميخواد  بم  بگه

رفتيم  نشستيم  يه  گوشه  زل  زده  بودم  به نگاش

چقد غريبه بود  با من  تاريکو سرد بودن  چشاش

گفتم  بهش  بگو  ديگه خسته شدم  از  اين سکوت

چيزي  بگو  نذار تا من  تو  مبهمي کنم  سقوط

گفتش که چشماتو  ببند  نگفتمم  بازش  نکن

مي فهمي  حرف دلمو تو رو خدا سازش  بکن..!!

گفتم با چي سازش کنم؟  چرا  غريبي  تو با من؟

سرد نگات؟ سرد صدات؟   عجيبن حرفات؟ مبهمن؟

گفتش ديگه چيزي نگو  انقد  سوال نپرس ازم

گفتش که چشماتو  ببند  نمي  تونم ..!  نپرس  بازم

چه حالي داشتم اون شب  چشمامو  بستم چه غريب

منتظر يه  اتفاق  منتظر  چيزي  عجيب

گذشتن  لحظه هاي شوم  اما صدايي  نيومد

گفتم چي شد؟خسته شدم؟  بازم  ندايي نيومد

گفتم  چشامو  باز کنم؟   اما صدايي  نشنيدم

باز کردم  آخر چشامو   اما  من  اونو  نديدم

يه  برگه روي چمنا   افتاده  بود  چه  بي صدا

نوشته بود  منو  ببخش  اين  جوري شد از من جدا

هرچي  تونسم  داد زدم   اما ديگه نديدمش

تنهام گذاشت اون بي وفا  آخه چه  جور ببخشمش؟؟؟؟

پنجشنبه بود اون شب سرد  تنهام گذاشت اون بي خبر

از اون همه خاطره ها   مونده يه  عشق  بي ثمر

مونده يه عالمه سوال  سوالاي  بي   انتها

بينمونم  چيزي   نبود؟!   عاشق  بوديم  از ابتدا..!!

حالا  پنجشنبه ها  همش  ناله  و گريه  مي کنم

به  ياد  اون  روز  غريب ازش  گلايه  مي کتم

رفت  و ديگه  تنها  شدم   دنبالشم  حتي  تو  فال

کاش که ميشد پنجشنبه ها  پاک  بشه  از  تقويم سال 

 



لينك | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:37 توسط ونوس|
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Babak B.O